خواستم اين آخرين پست را متفاوت از تمام نوشته هاي اين چند سال بنویسم
اما مگر ميشود؟
پيش خودم حساب ميكنم
۱۰۹۵ = ۳×۳۶۵
در اين روزهایی كه گذشت آدم های زيادی آمدند، به زندگي ام سرك كشيدند و رفتند
حس خوبی داشت اينجا نوشتن
اينجا كه تنها مآمن دلم بود
اينجا كه گره از افكار درهم پيچيده ام باز میکردم
به اين ها كه فكر ميكنم،خنده ام ميگيرد
نيامدم اين ها را بگويم
آمدم بگويم
من رفتم
كه رفتن يعني حيات
باور کن.
در تيه گمراهی هايم سردرگمم
كيست تا مرا ياری كند؟ خدا داند!
ماهها بود که با هم گپ نزده بودیم،مدت ها از آخرین باری که در این دنیای مجازی درباره خلاقیت گفتیم و خندیدیم می گذشت، آخرین باری که حیاط دانشکده را با توپ مان زیر و رو می کردیم یادم نمیاید.
شاید دیگر از اینها لذت نمی بردیم ،شاید هم نمی خواستیم که لذت ببریم،شاید هم دلیل اش تجربه های جدیدمان بود که کیلومتر ها با هم فاصله داشت.او به فکر رفتن بود و من به دنبال پاسخی برای سوالات بی جوابم.دیشب بعد از مدت ها خواستم با او گپی بزنم، جوابم اما صورتی بود که میخواست بخوابد.
یادم آمد سالها قبل زمستان ها در هوای کودکی خانه مادربزرگ، عطر کدو حلوایی به مشامم میخورد.
بهترین کدو حلوایی را برای یادآوری روزهای خوب برای پدربزرگ خریدم.
امروز
نشسته بودم پشت میز آشپزخانه و سلاخی میکردم کدوی قلقله زن را
فکر می کنم زیادی نگران مادربزرگ و کدوی قلقله زنش بودم
اتولش آنقدر ها هم نا مطمئن نبود!
و خون رنگ زد صفحه خیالم را
در این هستی غم انگیز
روح ات را از سر راه بردار
اینجا،جای اما و اگر و ای کاش نیست!
برای دوست نوجوانی هایم،آرش.
حتمآ خبرم کنید
احساس میکنم زیادی ندید پدید هستم !
پی نوشت: در لغت نامه، مرد را انسانی با خصلتهای عالی معنا کرده اند،نه پسر بچه هایی که مادر هایشان مرد صدایشان می کنند.
- پَـــــر
- بی نظیر بوتو
- پَـــــــر
بازی بس است
بخواب
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن ...
ـ سلام
ـ سرم شلوغه
ـ خوبی؟
ـ سرم شلوغه،مزاحم نشو
ـ ...
ـ واقعآ خُلی ها!
همیشه حق با شماست
موسیقی متن :دکتر خنجی
پیاده راه رفتم و گریه کردم
بی هیچ دلیل قانع کننده ی
برای تمام کسانی که نگاهم میکردند.
---------------------------------------------
ـ دلم با هیچ کدامتان نیست
حتی تو که دوست خوب من خطابم میکنی!
چرا از من میخواهی برايت بنويسم؟
برای چه میخواهی
پیش رویت
چون انسان اولیه عریان شوم؟
نوشتن
تنها چیزی است که برهنه ام میکند...
توضیح واضحات برای همه شما که سر می زنید و میخوانید و گاهی برایتان مهم است اینجا چه میگذرد:
هیچ خبر خاصی نیست به زندگی تان برسید!
دگرگون شو

ـالاغ جان،هنوز کم کاری!
زمزمه میکنم تا یادم نرود.
پنج شنبه صبحِ،همین حوالی
ـ در اطرافم پر است از حادثه ،نشسته ام به صغری و کبری های خاله خان باجی های عزیز گوش میدهم.
زنده باد روزمرگی!
جمعه،نیمه شب،حوالی نیشابور
ـدر آستانه ۲۲ سالگی به این می اندیشم چگونه میتوانم با دغدغه های چپ اندر قیچی ام گفتمان کنم!
یکشنبه عصر،کوچه شیرین(مشهد)
ـ در دهانم زهر پاشیده اند،نشسته ایم روی پله خانه ی قدیمی و سیر می کنیم گذر عمر را،من و مرگ دوستان خوبی هستیم!
دوشنبه عصر،مشهد
ـ در میانه صحن آزادی نشسته ام و به تشیع جنازه گرامی که بر سر دست ها میروند نگاه میکنم،دختر بچه فریادی از شوق میزند:بابا مرده رو نگا کن اون بالا چه کیفی میکنه!با خودم می گویم: کیف حالک یا جنازه؟!
چهارشنبه ظهر،مراسم یاد بود قیصر امین پور
ـگفتی که مسئولم،گفتم چشم.نهیب زدی مسخ نشو،گفتم چشم.گفتی صبور باش،گفتم چشم. کاش میدانستی کورم!
هزار و یک سوال دارم ،هزار هیچ و یک جواب
تازه آن هم این بود:
ـ شما دیوانه اید!
مسئله ما مسئله ای نیست که با تیغ و مرگ موش و سیانور حل شود
من یک شوخی کاملآ جدی ام
و تو فرزند استغاثه های درون گرا
مست از ارتفاع،به هر سو میکشاندمان
تو در بالا ترین نقطه آن ـ در هزار توی سرگیجه ـ به دنبال خودت هستی
و من این پایین ،روی باله های رنگین قیلوله کرده ام
و می اندیشم به دل کندن از بابادک و رهایی در باد
روی آینه نوشته شده بود،اجسام از آنچه می بینید به شما نزدیکترند
ـ مرگ هم همین طور؟