از تو می پرسم
من حساب و کتاب نمیدانم
تو بگو...
پیری جایی درونم رخنه کرده
چرا که دیگر تاب و توان سالهای رفته را ندارم
حلاجی میکنم آنچه در درونم دارم
زیر و رو می کنم تمامیت ارضی ام را
هر روز و هر ساعت
با آیئنه های قد و نیم قد این اتاق می نشینم و با حوصله ای وصف ناشدنی مرور می کنم
غرض جدا کردن خوب و بد نیست،چرا که بودنم با همین ها تعریف می شود
حلاجی می کنیم بلکه جایی باز کنم برای روزهایی که در پیش اند.
این روزها چه مشتاقانه در انتظار توام
.
.
.
این را تجربه به بهای سکوت سنگین تو به من آموخت
...
به مصطفی توحیدی فر
چه می شود کرد با این ذهنهای منجمد
گریه می کنم،می خندم
گفته بودم، دم دمی مزاجم
بوته گلی که خریدم رو توی گلدان سفالی جا می دم
میزارم صدای باد توی سرم بپیچه و تمام این روزها را با خودش ببره
چرا که فرصت زندگی دوباره تو ،فرصت دوباره ی بود به من
شاید یکی از دلایلش این بود که همیشه هراس داشتم از دیدن کامنتی با مظمون "خوب بود، به ما هم سر بزن"
گاهی سنت شکنی مزه میده.به خصوص وقتی بعد از نوشتن ، نظرت فرستاده نشد.
ديشب وقتي از ميان پنجره سرك كشيدم و دنبال تك ستاره ي بين ديوارهاي آپارتمان هاي سر به آسمان كشيده بودم تصيميم گرفتم تمام نوشته هاي وبلاگ هاي ديگرم را – به هر شكلي بود- به اينجا برگردانم چرا كه اينجا بود كه با خيساندن افكار پراكنده ام درك كردم نوشتن يعني حركت ذهن در ميان سيلاب بي امان كلمات.
ومن امروز صبح در مخيله ام نمي گنجيد مجبور شوم به ازاي فرستادن شارژ ايرانسل هويت چندين ساله اينترنتي ام را پس بگيرم
شب شده و خوشحالم چرا كه با فرستادن اعداد كارتي زرد رنگ،ذهنم را جاي دوري ميان خاطرات خاك خورده فرستادم
به روزي كه نيازمند به نوشتن و به دنبال جايي براي نوشتن بودم
روزي درست مانند امروز و جايي كاملآ شبيه به اينجا.
روزها با سرعت تمام یکی یکی از کنارم می گذرند
اما تو که مثل من غرق در زمان نیستی عزیزم
تو مثل من غرق زندگی نیستی عزیزم
...
تو به روزهای من برکت بده
تو که بیرون از این گود به من می نگری
مُسکّن یادآور درد است
درمان نیست
ته مانده گریه های شب پیش را به کناری میزنم و برای پرنده ها دانه میریزم
چرا که امروز فردای دیروز است
و من مسافر فرداها
مرد عابر زیر لب غرید
سنگین و رنگین باش
آستین بالا زدم و دست بکار شدم
بعد از مراسم قربانی کردن
باقی راه را با والد درونم رفتم
در این روزها که سخت سرخوش از پیروزی بر دنیای خویشم
در این روزها که بعد از سالها درها را چار قفله کردم
تنها صدای سوت زدن مردی که اینجا می خواند ترس نوشتن را در من می کُشد
یاد روزهای مزخرف جواب پس دادن به همه اهالی دنیای مجازی و غیر مجازی که می افتم و خنده ام میگیرد از این بازی های دسته جمعی
حالا دیگر فقط برای خودم بنویسم
بی هیچ حرف اضافه ای
مخاطب گرامی تا اطلاع ثانوی سکوت کن
من به مواد مخدر میگویم دور و بر من نپلکد اما آنها به حرف من اعتنایی ندارند
می خندم و راه می افتم
حالا که خدا در جیب کیفم خوابیده، می توانم توی هزار توی زندگی جولان بدهم