تبليغاتX
خط موازی
همه را دوست دارم
هم او را که مارا می بیند و انگار نمی بیند
هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم
هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود
هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا
 
   حتی هم او
گرچه می دانستم که او حتی باخود خودهم نیست چه رسد بامن من
چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نامراد
با او همه به سر شد
همه را دوست می دارم
حتی پاره های تنم را
که خطا ها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1383ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

به لبخندم نگاه مکن که هزاران بار مرده ام.
با صداي خنده هايم گوشهايت را مگير که مي خواهم فريادم را محو کنم.
من مرده ام.
هزاران سال پيش از آنکه تو مردن را بشناسي مرده ام.
از افکار پوسيده تو مرده ام.
از باورهاي غلط تو جان داده ام.
و با قضاوت ناعادلانه تو مرگ را در آغوش کشيده ام.
سکوت مرا مبين.
من صدها سال است که از درون فرياد مي زنم.
بغضم را در گلو خفه مي کنم تا تو نداني جلادانه ريشه هاي احساس و باورم را مي خشکاني.
رهايم کن!
مي خواهم روي پاهاي خودم بايستم.
اگر پرواز را به من نمي آموزي،
پرهايم را نگير.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1383ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه

زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند قلب او

كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق

كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد

جوان در افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب

من نيست.

مرد جوان و بقيه به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد

اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين

آنها شده بود كه به درستي جاهاي قبلي را پر نكرده بود.و گوشه هايي دندانه

دندانه در قلبش ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي پر نشده اي بودند.

مردم فكر مي كردند او چطور ادعا مي كند قلب زيباتري دارد؟

مرد جوان با خنده گفت: تو حتما شوخي مي كني قلب تو تنها مشتي

زخم و خراش است.

پيرمرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز

قلبم ره با قلب تو عوض نمي كنم هر زخم نشانگر انساني است كه من عشقم را

به او دادم. من بخشي از قلبم را جدا كرده به او بخشيدم گاهي او هم بخشي از

قلبش را به من داد كه به جاي آن تكه قرار دهم. اما چون اين 2 مثل هم نبودند

گوشه هاي دندانه دندانه دارم كه ياداور عشق ميان 2 انسان است.

بعضي اوقات بخشي را به كساني دادم اما آنها چيزي در عوض به من ندادند.

اينها همين شيارها هستند. اميدوارم آنها هم روزي برگردند و اين شيارها پر

شوند. حالا مي بيني زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از چشاش سرازير بود

به سمت پيرمرد رفت و از قلب جوان خود قطعه اي بيرون آورد و تقديم

پيرمرد كرد. پيرمرد آن را گرفت و بخشي از قلب پير و زخمي خود را

به او داد.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود.

زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

اسکار وایلد
/بین  مرد و زن ، دوستی ممکن نیست.همه اش شهوت،پرستش وعشق است.ولی دوستی نه.
/مردها همیشه می خواهند که اولین عشق یک زن باشند ولی زن ها ،دوست دارند که آخرین معشوقه ی یک مرد باشند.
/این روز ها انسان قیمت همه چیز رامیداند.ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

dige nemikham khodamo bokosham akhe didam ke kheily vaghte ke mordam kheily vaghte

yani mishe goft kheily sale!

hala fogesh ye tani be name man bashe,nafas bekeshi,bod o nabodesh baram farghi nadare.

man migam, hame ma khoda hasti khoda haie ke too ghalebaie kochik gonjondeh shodim.baram kheily jalebe akhe rohe man morde pas chera en jesme man hanooz dare to in donya baraie khodesh migarde?

ta ye chizi beheton migam migid boro baba divone,bashe man divone ama shoma ke agheli chera natonestid behem javab bedid chera zendeh hastid?nemikham dige javabaie ke khodetonam ghabol nadarid behem bedid,chon manteghe divoneha fargh dare.

hich vaght khosham nemioad ke dost basham ba ye adame afsoorde ama hala mibinam ke dostam bayad afsordegi mano tahamol konan!

khastam begam az hamaton mazerat mikham ageba harfam hoselatono sar bordam,khastam begam dige saeiamo mikonam nagam delam gerefte ya asab nadaram,az hamaton mamnonam

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1383ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

من تو را آسان نیاوردم به دست اما شایددست تقدیر اینجوری خواسته!

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1383ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

آخرین برگ سفرنامه باران

این است:

که زمین چرکین است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1383ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

رفتي برو كه غمت در دل من منزل كرد... آري برو!! كه غمت از تو وفــــــــــادارتر است

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1383ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط گمنام   |