تبليغاتX
خط موازی
دیروز رفته بودم یازار فرش تهران برای عکاسی .وقتی از کسبه عکس می گرفتم  ازشون میپرسیدم که از شغلشون راضی هستند یا نه؟

و همه جواب میدادند نــــــه.اصلا //همه به جز یه پیرمرد که کارش رفوگری بـود میگفت کارش رو خیلی دوست داره !!

بعدش یه استکان چایی دستم داد و ازم خواست که حتما عکس اش رو براش ببرم چون میخواد به خانم اش نشون بده.من که کلی حال کردم

     

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 شب شده بود به جز من و آقاي راننده همه خواب بودند  و من تمام مدت مثل بچه ها سرم رو به شيشه ماشين چسبونده بودم و بيرون رو نگاه ميکردم  اما توي سياهي شب به جز ستاره ها چي ميتونستم ببينم 

  نميدونم چرا ياد شازده کوچولو و گل سرخ اش افتادم آخه از پنجره اتاق من فقط يه ستاره پيداست فقط يه ستاره که هميشه بالاسر ماه ميشينه  اما اينجا توی کوير حق انتخاب داري کلي ستاره بزرگ و کوچيک هست که بهت چشمک ميزنن با این وجود من هنوز ستاره خودم رو ترجیح میدم چون خیلي شب ها تا سحر با هم بیدار بودیم

 وقتي نزديك تهران رسيدم نزديك صبح بود و از اون همه ستاره فقط يه ستاره باقي مونده بود ستاره ای که بالاي سر ماه نشسته بود و منتظرم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط گمنام   |