امشب ازت خواستم اين بار باهم راه بيای ميدونم احمقانه ست اما خودت ميدوني که من که تو اين همه سال کم نياورده بودم
خدايا خودتم ميدوني که من هميشه اميدوارم بودم اما وقتي به اين که واقعا آدم هستم شك ميکنم ديگه اميدي مي مونه
امشب دلم ميخواست پنجره رو باز کنم و بلندگريه کنم
امشب خيلي چيزا ازت خواستم اما نصيبم بغضي بود که راه گلومو بسته بود تا صدام درنياد امشب نصيبم اشکهايي بود که بيصدا ريخت
نه این که حرفی نداشته باشم.نه همیشه حرفی برای گفتن هست
فکر میکنم دوباره به سکوت نیاز دارم

(به یک نویسنده وبلاگ با حقوق مکفی نیازمندیم)