تبليغاتX
خط موازی
وارد خونه تازه عروس ميشم و با چايی و شيرينی عروسی پذيرايی ميشم

بعد از احوالپرسی های معمول ميپرسم: از زندگي جديدت راضی هستی؟

ميگه:آره، خيلی خوشحالم

ميپرسم:چرا اينقدر خوشحالی؟

ميگه:چون هر وقت بخوايم "تخم مرغ" بخوريم من ميتونم دو تا بخورم.
...

تو راه برگشت از خودم ميپرسم:"مرغها به بهشت ميرن؟"
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط گمنام   | 

ــ تو یه گوسفندی!!

ــ نـه،نـه

ــ تو یه گوسفندی!!

ــ نـــــــــه،نـــــــــه

ــ تو یه گوسفندی!!

ــ بــــــــــع،بــــــــــــع....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

این روزها سخت مشغولم

آروم و با حوصله

رشته های پاره پاره ی افکارم را بهم می بافم

یکی از رو یکی از زیر،یکی از رو یکی از زیر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط گمنام   |