تبليغاتX
خط موازی
 
به وقت تولد من خود نيز آبستن بودم
 
+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 
هوای پريدن دارم
پريدن از نوع پريدن های جاناتان ليوينگزتون
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

 

هرشب می پرسم از ماه: آخر من کجای این جهانم؟

ـ ...

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط گمنام  

 

                       

شنا که بلدم، پرواز روی ابرها را هم یاد میگیرم و با خیال راحت روی ابری سوار میشوم

آن وقت برایش از وسوسه ، گرمی هوا و فلسفه تاریکی قصه می گویم 

بعد،تمام پل های پشت سرم رو خراب میکنم...

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط گمنام  

سلام

نمیدانم چرا با اینکه مدتی از مردن ات میگذرد هنوز در پستو های ذهنم ول میگردی!

امروز صبح  توی راه دانشگاه وجودم پر از استرس و عجله برای گرفتن واحد های لعنتی عمومی بود، یادت آرامم کرد.

یادت هست همین چند هفته پیش، سر جلسه امتحان های پایان ترم  اسمت را بلند بلند میخواندند و تو حتمآ به چهره های مات و مبهوت ما که زیر لب گفتیم پانته آ مرده ، می خندیدی.

تو یک دوست ساده بودی، اما مرگ ات، زندگی درهم پیچیده ام را، دیوانگی های شبانه ام را، معادلات احمقانه ام را به هم ریخت.

و من بابت این تلنگر متشکرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط گمنام   | 

            

راستش را بخواهی به بعضی آمد و شد ها عادت کرده ام

اما،هنوزهم نمیدانم این آدمها هستند که از کنار من میگذرند یا من از آنها

گرچه در اصل ماجرا تفاوت چندانی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط گمنام  

کودک که بودم از بلندی آسمان و ستارگان درخشنده اش لذت می بردم،اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم،زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد  روحیم نکاهد دیگر خفه می شوم.

(بخشی از کتاب خدا بود و هیچ نبود ــ مصطفی چمران)

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط گمنام   |