

هرشب می پرسم از ماه: آخر من کجای این جهانم؟
ـ ...
شنا که بلدم، پرواز روی ابرها را هم یاد میگیرم و با خیال راحت روی ابری سوار میشوم
آن وقت برایش از وسوسه ، گرمی هوا و فلسفه تاریکی قصه می گویم
بعد،تمام پل های پشت سرم رو خراب میکنم...
سلام
نمیدانم چرا با اینکه مدتی از مردن ات میگذرد هنوز در پستو های ذهنم ول میگردی!
امروز صبح توی راه دانشگاه وجودم پر از استرس و عجله برای گرفتن واحد های لعنتی عمومی بود، یادت آرامم کرد.
یادت هست همین چند هفته پیش، سر جلسه امتحان های پایان ترم اسمت را بلند بلند میخواندند و تو حتمآ به چهره های مات و مبهوت ما که زیر لب گفتیم پانته آ مرده ، می خندیدی.
تو یک دوست ساده بودی، اما مرگ ات، زندگی درهم پیچیده ام را، دیوانگی های شبانه ام را، معادلات احمقانه ام را به هم ریخت.
و من بابت این تلنگر متشکرم .

راستش را بخواهی به بعضی آمد و شد ها عادت کرده ام
اما،هنوزهم نمیدانم این آدمها هستند که از کنار من میگذرند یا من از آنها
گرچه در اصل ماجرا تفاوت چندانی ندارد.
(بخشی از کتاب خدا بود و هیچ نبود ــ مصطفی چمران)