ـالاغ جان،هنوز کم کاری!
زمزمه میکنم تا یادم نرود.
پنج شنبه صبحِ،همین حوالی
ـ در اطرافم پر است از حادثه ،نشسته ام به صغری و کبری های خاله خان باجی های عزیز گوش میدهم.
زنده باد روزمرگی!
جمعه،نیمه شب،حوالی نیشابور
ـدر آستانه ۲۲ سالگی به این می اندیشم چگونه میتوانم با دغدغه های چپ اندر قیچی ام گفتمان کنم!
یکشنبه عصر،کوچه شیرین(مشهد)
ـ در دهانم زهر پاشیده اند،نشسته ایم روی پله خانه ی قدیمی و سیر می کنیم گذر عمر را،من و مرگ دوستان خوبی هستیم!
دوشنبه عصر،مشهد
ـ در میانه صحن آزادی نشسته ام و به تشیع جنازه گرامی که بر سر دست ها میروند نگاه میکنم،دختر بچه فریادی از شوق میزند:بابا مرده رو نگا کن اون بالا چه کیفی میکنه!با خودم می گویم: کیف حالک یا جنازه؟!
چهارشنبه ظهر،مراسم یاد بود قیصر امین پور
ـگفتی که مسئولم،گفتم چشم.نهیب زدی مسخ نشو،گفتم چشم.گفتی صبور باش،گفتم چشم. کاش میدانستی کورم!
هزار و یک سوال دارم ،هزار هیچ و یک جواب
تازه آن هم این بود:
ـ شما دیوانه اید!
مسئله ما مسئله ای نیست که با تیغ و مرگ موش و سیانور حل شود
من یک شوخی کاملآ جدی ام
و تو فرزند استغاثه های درون گرا
مست از ارتفاع،به هر سو میکشاندمان
تو در بالا ترین نقطه آن ـ در هزار توی سرگیجه ـ به دنبال خودت هستی
و من این پایین ،روی باله های رنگین قیلوله کرده ام
و می اندیشم به دل کندن از بابادک و رهایی در باد
روی آینه نوشته شده بود،اجسام از آنچه می بینید به شما نزدیکترند
ـ مرگ هم همین طور؟