تبليغاتX
خط موازی
تمام کاغذ های زردِ رنگ و رو رفته را روی فرش پخش کردم
تلاش بی پایانی میخواست لابه لای روزهای گذشته چرخ زدن
عکس های کودکی هنوز هم جدای از گریه های شبانه بوی خنده می داد
مرور کردم خاطرات ذهن بی اعتبار را
جوانی مادر،نامزدی با پدر،زندگی با پدر و به دنیا آمدن ما...
کپی های شناسنامه پدر و مادر را با حوصله زیرو رو کردم اما نبود
فکر کردم حتما جایی میان کاغذ پاره هاست
به سراغ پوشه ها رفتم، تعدادشان دست کم به چهل تا میرسید
از کارنامه های دبستان مادر تا نامه های بی جوابی که در روزهای کودکی به مادر و پدر می نوشتم
نامه ها و نقاشی ها نیلوفر را دوبار زیرو رو کردم
هنوز نقاشی کردن را دوست دارد؟
کارت محیا را دوباره پیدا کردم و یاد روزهای نه چندان خوب مدرسه خِرد و دو سه تا دختر بچه که حالا هرکدام حرفی برای گفتن داشتند افتادم
مدارک دبستان را برانداز کردم و خنده ام گرفت از دویدن های دیوانه وار برای دیر نرسیدن
و دخترک چاق آبله رویی که همیشه اسمم را میان تاخیری ها جا میداد
و من زمانی دانش آموزی بودم که همیشه انضباط اش می لنگید از تاخیر و غیبت
کنار زدم برگ برگ این روزها را،هرکجا بودم جز اینجا...
ماه بیرون آمده بود که با صدای مادر برگشتم
باز دنبال چیزی میگردی شلخته
...
+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط گمنام   | 

از روی پله ها پریدم

مرد عابر زیر لب غرید

سنگین و رنگین باش

آستین بالا زدم و دست بکار شدم

بعد از مراسم قربانی کردن

باقی راه را با والد درونم رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط گمنام